کم کم...
کم کم باید پائیز را از تقویم جدا کنم، چه بخواهم چه نخواهم...
حدس نمیزدم دنیا اینقدر کوچک باشد که از خودم لبریز شوم، گاهی حتی نفس کم بیاورم ...
خدا را شکر...خدا هست،تو هستی...
چشم هایم را می بندم، خودم را میرسانم مدینه النبی، تکیه به دیوار تنهایی میزنم
یا دلم را میفرستم روی گنبد طلا بنشیند
رهای رها برای خودش شعر فراق بخواند...
برای این دل جمعه ها را باید چند روز حساب کرد؛خیلی دیر میگذرند بی تو...
ميگفت لحظه های دوری را با ساعت شنی میشمارند...
یک صحرا گذشته است...
اللهم عجل لولیک الفرج...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ ساعت 12:36 توسط رئوف فرهادی
|